X
تبلیغات
بودن ولی نبودن - برگمان

بودن ولی نبودن

برگمان

هم نسلان من در ایران این شانس را داشتند، که نه فقط با نام این دو فیلمساز بلکه با آثار این دو هم مانوس شوند، تا آنجا که بیاد می آورم برگمان سفر به ایران نداشته است اما آنتونیونی یک بار به هنگام برگذاری جشنواره جهانی فیلم تهران میهمان دفتر جشنواره بود و در یک کنفرانس مطبوعاتی هم حضور یافت. در ایران آثار برگمان بیشتر در کلوب های سینمایی عرضه می شد اما برنامه دو تلویزیون ملی ایران با دوبله  چند فیلم مهم برگمان  و نمایش و همراه با تفسیر آن از شبکه دوی تلویزیون قدمی برای خارج شدن این فیلمها از دایره بسته سینه کلوب ها برداشت، برخی از کارهای آنتونیونی به اکران عمومی هم راه یافت، اما به هر حال و بطور کلی این گونه آثار نمی توانست در سینما ها زیاد دوام بیاورد، سینماهای برخی از شهرها که اصلا در تسخیر فیلمفارسی یا همان سینمای متداول آنروز بود و بسیاری از آثار با ارزش سینمای جهان به اکثر شهر های ایران راه نداشت، این آثار بیشتر در کلوب های سینمایی که در تهران فعالیت می کردند نمایش داده می شد.

نخستین کلوب سینمایی، سازمان سینه کلوب ایران بود که هوشنگ کاوسی بنا گذاشت که برنامه هایش را روزهای یکشنبه در سینما دیانا عرضه می کرد و بعد از تعطیل جلسات سینه کلوب، کانون فیلم ایران را فرخ غفاری برپا کرد که یک شعبه هم در شهرستان رشت داشت. در سال های آخر عمرحکومت پهلوی کانون فیلم در سالن وزارت فرهنگ و هنر برنامه می گذاشت. بهر حال نقش این دو کلوب در آشنایی جوانان با آثار برجسته سینمای جهان قابل یادآوری است، در همین سالها سینمای آزاد در کنار فعالیت هایش در زمینه ایجاد و گسترش سینمای تجربی در شهرهای ایران و ایجاد کارگاه های فیلمسازی، کلوب سینمایی سینمای آزاد را هم ایجاد کرد که نه فقط در تهران بلکه در مراکز شهرستانها  برنامه ی نمایش فیلم ترتیب میداد، این کلوب به پر تحرک ترین کلوب سینمایی مبدل شد، دو هزار عضو داشت. مرور آثار اینگمار برگمان در کلوب سینمای آزاد یکی از برنامه های موفق کلوب سینمایی ما بود.

 

اما در حکومت جمهوری اسلامی همین دریچه نیمه باز به سوی سینمای جهان نیز بسته شد و بکلی ارتباط نسل جدید با دنیای سینما قطع شد، بسیاری از آثار مهم سینما  را شیخ صادق خلخالی به دستور رهبر به بیابان برد و سوزاند، آنچه  که به دست جلاد رژیم نیفتاد هم با دید بسته و ارتجاعی آخوندها غیر قابل نمایش  بود و هست. نسل امروز ایران نه فقط یا سینمای کلاسیک دنیا آشنایی ندارد بلکه از تماشای آثار جدید هم محروم مانده است، برای جوانان امروز ایران اینگمار برگمان و آنتونیونی هم فقط دو نام هستند که گاه اسمشان را در یکی، دو نشریه سینمایی فارسی زبان خوانده است، اگر هم گاه کاری از این بزرگان سینما در جلسات خصوصی نمایش داده شود که نمی شود، در قصاب خانه وزارت ارشاد قیمه، قیمه شده است.

 بعد از این مقدمه کوتاه میرسیم  به آثار این دو فیلمساز:

 

اینگمار برگمنارنست اینگمار برگمان فیلسوف سینما بود و یک تیاتر ساز که در کارنامه اش ساخت بیش از 50 فیلم و بیش از صد کار نمایشی ضبط شده است، بررسی دقیق کارهای وی همچنین کارهای آنتونیونی که هم زمان با رشد سینمای تئورالیست متولد می شود نیاز به فرصت بیشتری دارد.

 ما به ناچار با اشاره های کوتاه به خلاصه کارنامه ی هر کدام از این دو، چند فیلمشان را زیر ذره بین می گذاریم.

 برگمان در سال 1918 در شهر اوپسالا در خانوداه ای مذهبی وخشک و پرهیز کار که از پدر کشیش خانواده سرمشق می گرفت به دنیا آمد. نخستین تماس برگمان با سینما در سن ده یازده سالگی بود، خودش میگوید:

« اولین فیلمی که بدست آوردم سه متر طول داشت و قهوه ای رنگ بود، این فیلم دختری را نشان می داد که به خواب رفته است. از خواب بیدار می شود، کش و قوس می رود، از جای برمیخیزد از سمت راست تصویر خارج می شود. این تنها چیزی بود که داشتم...»

 یک قطعه سه متری فیلم به سینمای کوجک برگمان بدل شده بود او این فیلم را درون جعبه ای حلبی قرار می داد. بارها تماشا می کرد لجظات تنهایی او را که از کودکان هم سن و سالش گریزان بود پر می کرد، اینگمار خردسال با مقرارت خشک خانوداه تن در نمی داد، لباس های مذهبی را نمی پوشید، صدای زنگ کلیسا آزرده اش می کرد و چنان این صدا بر او اثر گذاشت که در اکثر فیلمهایش صدای زنگ کلیسا شنیده می شود، روزی که این دستگاه او خراب شد، روز بدی بود، سینمای مخفی او لو رفت و پدر تنبیه اش کرد و آزادیهایش محدود و محدود تر شد.

سکوت فیلمی از اینگمار برگمنبرگمان نوجوان شانزده ساله ای بود که به نویسندگی روی آورد، در آغاز، نویسندگی هم  برای او داروی مسکنی بود که او را از قید و بند های خانوادگی رها می کرد، برگمان جوان تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته تاریخ و ادبیات شروع کرد در همان زمان هم مسئول تئاتر های دانشجویی بود. سال 1944 برای کارگردانی در تئاتر دولتی هلزنیگ بورک پذیرفته شد، برگمان به آثار نویسندگان فرانسوی توجه بسیار داشت، نمایشنامه مشهور کالیگولا اثر مهم آلبرکامو را در سال 1947در گوتنبرگ  به روی صحنه آورد. برگمان جوان در آستانه بلوغ به نمایشنامه نویسی و نوشتن رمان روی آورد، یک تابستان طولانی نوولی است از او که در همین سن وسال ها می نویسد که از این نوول فیلمنامه ای تنظیم می کند که به فیلمی به همین نام از او بدل می شود. نمایشنامه ای با نام نقاشی روی دیوار تبدیل به سناریویی می شود که فیلم مهم مهر هفتم رابرگمان از روی آن خلق می کند.

نخستین فیلم بلندی که در کارنامه سینمایی برگمان ثبت شده زندان نام دارد این فیلم در سال 1949 ساخته می شود. درفیلمهای دیگر او تابستانی طولانی 1950 تابستانی با مونیکا 1952 زوج های جوان در برابر دنیای بی رحم به مبارزه دست می زنند.

 برگمان در جستجوی عشق تا مرز کمدی پیش می رود برای نمونه می شود به فیلمهای درس عشق 1954، لبخند یک شب تابستانی، 1955 اشاره داشت.

ایگمار برگمناولریش کرگور و نو پاتالاس از مورخان برجسته آلمانی در باره برگمان می گویند:

«رویداد های آشکار هر بار بیش از بیش در آثار برگمان، در تفکر و اندیشه او در باره هستی و نیستی، زندگی و مرگ و تولد و پیری مستحیل می شود، اما این اندیشه با سرسختی تمام به دور مرکزیتی به نام خدا چرخ میزند، ولی این مرکز همیشه خالی میماند، خدای، خود را نمی شناسد، از سوی دیگر برای قهرمانان برگمان هر بار پرسش هایی مطرح می شود که جنبه مذهبی دارد، مهم ترین آنها پرسش در باره معنا و مفهوم مرگ است. اعتبار و اهمیت آثار برگمان در اصیل بودن فلسفه شان نیست، بلکه بیشتر مربوط به نوع کاربرد دقیق پرده سینماست، برای نمایش  دگرگونی های این اندیشه»

اکثر  فیلمسازانی که سابقه کار در تئاتر را دارند و یا آنان که سینما/ تئاتر را توام کار می کنند در کارهای سینمایی شان ودر میزانسن ها از تئاتر تاثیر میگیرند و در کارهای برگمان، در لبخند یک شب تابستانی، و همچون دریک آ ینه این تاثیر بیشتر به چشم میخورد.

 همچنین هنرمندان از هم تاثیر می گیرند واین البته تفاوت بسیار دارد با تقلید. برگمان کارگردانی است که برکارگردان هم نسل و نسل بعد از خود اثر می گذارد اما همین فیلمساز هم خود ار مارسل کارنه کارگردان بزرگ فرانسوی تاثیر گرفته است. در فیلم زندان برگمان، شعاع گسترده نور خورشید برجسم  بی جان کسی که خودکشی کرده است می تابد و این صحنه تاثیر گرفته است از آخرین نمای فیلم  روز آغاز می شود اثر مارسل کارنه.

توت فرنگی های وحشی از آثاری است که بیش از هر فیلمی افکار، اندیشه ها و عقاید فلسفی برگمان را بازگو می کند.

 یک پرفسور کهنسال -دکترایزاک بورگ- به عنوان دکتر افتخاری دانشگاه لوند برگزیده شده به همراه عروسش ماریانه با یک اتومبیل از استکهلم عازم لوند می شود، در طول این سفر پروفسور به خاطرات گذشته خود برمی گردد، این سفر ورویاهای پیرمرد، باعث می شود ترازنامه زندگی اش مرور شود و در جستجوی یافتن مفهوم واقعی زندگی برآید، برگمان مانند یک روانکاو به درون پرسوناز نفوذ می کند و ضمیر نا خودآگاه وی را می شکافد.

 محتوای توت فرنگی های وحشی به زندگی کودکی برگمان بسیار نزدیک است، عنوان توت فرنگی های وحشی برای برگمان معنای سمبولیک دارد. در فیلمهای یک تابستان طولانی و مهر هفتم هم  این سمبل تکرار می شود.

 منتقدین فرانسوی در شهرت برگمان نقش مهی داشتند، شاید برایتان جالب باشد که بدانید یکی از منتقدین ایرانی که در مطبوعات فرانسوی نقد فیلم می نوشت فریدون هویدا،  برادر عباس هویدا، نخست وزیر حکومت پیشین بود. هویدا توت فرنگی های وحشی و آثار برگمان را اینطور تحلیل می کند:

«آثار برگمن ، نه به صورت دایره بلکه به صورت یک فنر تکامل مییابد،فنری که پس از هر تغییر دوایر بزرگتری را دور می زند و در عین حال ظریف تر می شود، برگمان در این راه تکاملی، گاه لحظه ای توقف می کند تا با یک نگاه آثار گذشته اش  را از نظر بگذراند. آنوقت آخرین حلقه ی فنر آنچنان عجیب می درخشد که بر آثار دیگر او سایه  می افکند. توت فرنگی های وحشی جزء آن دسته از فیلم هایی است که بر سایر آثار او سایه افکنده است»

چهره از اینگمار برگمندر فیلم توت فرنگی های وحشی محتوای فیلم با یک سفر مرتبط است. سفر یک پروفسور پیر با یک ماشین کهنه از استکهلم به لوند و فیلم چهره هم  حکایت یک سفر را بازسازی می کند، سفر یک گروه شعبده باز با یک کالسکه کهنه و در سال 1846 به طرف استکهلم. در این گروه، رئیس سیرک( توبال) هست، یک هیپنوتیزور ( فوگلر) و آسیستانش و زنی پیر و فرسوده،که به او مادر بزرگ می گویند. مادر بزرگ با تخیل و تصور خود این احساس را دارد که جسدی در آن نزدیکی ها هست، درشکه چی که از ارواح وحشت دارد وادار شود تا درشکه را در میان راه متوقف کند و خود کالسکه چی از ترس به درون کالسکه پناه می گیرد. فوگلز از درشکه بیرون می آید و به جستجوی جسد به میان درختها می رود، او هنرپیشه ای را می یابد که نیمه جان است، همه کمک می کنند و هنرپیشه را به داخل کالسکه می آورند و سرانجام، هنرپیشه میمیرد و در دروازه های استکهلم گشتی های پلیس کالسکه را متوقف می کنند.

 کالسکه و افراد درون آن به قصر یکی از اشراف هدایت می شوند،

 در این قصر مسافرین کالسکه با صاحب کاخ، کنسول و همسرش، رئیس پلیس( اشتاربک) و دکتر وروس گروس برخورد می کنند.

کنسول و همسرش از اینکه فوگلر شعبده باز مشهور در قصرشان است خوشحال هستند و دکتر میخواهد ثابت کند شعبده بازان، هیچ قدرت مافوقی ندارند. این چنین است که نبردی سخت بین فوگلر و دکتر در میگیرد و معلوم می شود فوگلر با گریم چهره واقعی اش را تغییر داده و ریشش هم  مصنوعی است. اما این گروه در قصر میمانند تا نمایش دیگری را تدارک بینند، رئیس پلیس هم با دکتر هم نظر است که فوگلر شارلاتانی بیش نیست او نیز به وسیله فوکلر هیپنوتیزم می شود و در شرایط خواب مصنوعی مسایل خصوصی زندگی اش را برملا می کند و باعث خنده میهمانان می شود. با هیپنوتیزم شدن کالسکه چی همه به موفقیت و پیروزی فوگلرایمان می آورند، وقتی درشکه چی به هوش می آید به فولگر حمله می کند میهمانی بهم می ریزد، رئیس پلیس و دکتر به شعبده باز نزدیک می شوند او مرده است اما این جسد فوگلر نیست وی با استفاده از وضعیت به هم ریحته و آشفته قصر با تغیر لباس جسد هنرپیشه را به جای خود گذاشته. اما این ماجرای پیچیده به همین جا پایان نمی یابد مادر بزرگ درشکه چی را حلق آویز می کند، فوگلر میخواهد از قصر فرار کند اما موفق نمیشود، در حین اینکه افراد گروه دچار سرگردانی هستند از قصر پادشاه خبر می رسد که آنها برای اجرای نمایششان به قصر پادشاه دعوت شده اند. آنها قصر  یکی از اشراف را یه سوی قصر پادشاه ترک می کنند...

چهره، داستانی پیچیده دارد و گاه شیوه کارهای پلبسی آلفرد هیچکاک را تداعی می کند اما در جزوه ای که برای تحلیل کارهای برگمان تهیه شده این توضیح آورده می شود:

آیا چهره نوعی اندیشه فلسفی است؟ یا نوعی فریب دادن عاقلانه؟ در اینجا انسان به یاد فیلم سرگیجه هیچکاک می افتد با این تفاوت که هیچکاک با وسایل و حوادث منطقی بیننده را به آنجا می کشد که خود به خود به نیروی مافوق انسانی ایمان بیاورد و بعد برایش توضیح می دهد که نیروی مافوق انسانی اصولا وجود خارجی ندارد. ولی برگمان با خیال راحت همه چیز را در هم می ریزد تا بیننده خود را به ورای آنچه در ظاهر می گذرد نزدیک کند.

سونات پاییزی فیلمی از اینگمار برگمنهمه آثار یک فیلمساز در یک حد و سطح نیستند ممکن است فیلمی از فیلمسازی برجسته  هم ارزشهای کمتری نسبت به دیگر آثار او داشته باشد. اما به هرحال در کارنامه وی ثبت می شود. فیلم چشم شیطان از برگمان هم چنین سرنوشتی دارد، چشم شیطان را برگمان در 1960 ساخت این فیلم با استقبال سرد مردم و منتقدین مواجه شد. اما ژان برانژه منتقد مشهور فرانسوی به دفاع از این فیلم برخواست و نوشت:

«من ادعا ندازم این اثر برگمان شاهکار است اما معتقدم که برگمان با این فیلم هم باز قدمی به جلو برداشته است»

 برگمان چند اثر کمدی هم در میان آثارش دارد نظیر لبخند یک شب تابستانی که این فیلم را منتقدین از کمدی های درخشان برگمان دانسته اند اما چشم شیطان از این اقبال بهره ای نبرد. خلاصه فصه فیلم چشم شیطان چنین است:

 دانه جوئی چشم چپ شیطان را آزار می دهد، مشاورین شیطان چنین تشخیص می دهند که علت ناراحتی چشم شیطان بدین خاطر است که در روی کره زمین دختری وجود دارد که هنوز با کره است.

 بریت ماری دختر یک کشیش سوئدی است برای اینکه بتوان دانه جو را از چشم شیطان بیرون آورد باید پاکی و معصومیت این دختر را آلود. شیطان برای رسیدن به مقصود، دون ژوآن را به زمین می فرستد و او نیز با خدمتکارش به سوئد قرن بیستم پای می گذارد، دون ژآن 24 ساعت وقت دارد تادختر را از راه بدر کند، گروه فریب دهنده وارد خانه کشیش می شوند. با استقبال او مواجه می گردند. به نظر نمی رسد نامزد دختر رقیب خطرناکی برای دون ژوان باشد، همسر کشیش که از ارتباط جنسی با شوهر خود راضی نیست به مستخدم دون ژوآن متمایل می شود، اما دون ژوان که برای فریب دختر آمده است خود بدو دل می بندد، دختر کشیش بوسه ای بر لبان دون ژوان می نشانند با این تعبیر :

 «هر زنی حق دارد مرد دیگری را ببوسد تا اطمینان داشته باشد مرد انتخابی خودش بهترین است».

مستخدم دون ژوان هم مشغول عشق بازی با مادر بریت ماری است. آنها راهبی که از جانب شیطان برای نظارت بر اعمال فرستادگان شیطان اعزام شده است را در کمدی زندانی می کنند، وقتی دون ژوان به جهنم برمی گردد به خاطرشکست در انجام ماموریتش محکوم است تا پایان عمر تنها بماند، کشیش متوجه می شود که نسبت به رفتار با همسرش کوتاهی کرده است، اما دانه ی جو همچنان چشم شیطان را می آزارد. اما به ناگهان شیطان احساس آرامش میکند، چرا؟ چون ماری در شب عروسی به داماد دروغ گفته، بوسه دون ژوآن بر لبان او اثر گذاشته است و ادعای ماری که تا کنون با هیچ مرد دیگری همبستر نبوده  هم چندان نمی تواند با واقعیت تطبیق کند، همین برای شیطان کفایت می کند تا از شر آزار دانه ی جو رها شود اما دون ژوآن در عاقبت از خدا و شیطان روی برمی گرداند.

در همان سالها فیلم دیگر برگمان همچون در یک آینه موفقیتی بسیار مواجه می شود و وی بار دیگر مطرح ترین فیلمساز روز نامیده می شود. برگمان خود در باره همچون در یک آ ینه می گوید:

 تمام فیلمهایی که تاکنون ساخته ام تمرین هایی بیش نبوده اند.

 فیلم همچون در یک آینه چهار شخصیت دارد.

 کارین، شوهرش(مارتین) پدرش( داوید) و برادر جوانش(مینوس). این جمع بسیاری از مسایل مهم اجتماعی و حیاتی را مطرح می کنند و می شکافند،  مذهب، خدا،عشق، جوانی، پیری،هنر و ...

داوید یک هنرمند است و غرق در کار خود، بازیگران در حین آنکه آینه اند تماشاگر هم هستند. داوید معتقد است که زندگی اش را فدای هنر کرده اما واقعیت پیرامونش نشان می دهد که او زندگی اطرافیانش را قربانی کرده است چرا که زن بیمارش را ترک کرده است و بیماری دخترش از این نظر برایش جالب بوده که می توانسته موضوع جذابی برای رمانهایش باشد او هرگز در رابطه با اطرافیانش صادق نبوده است.

مینوس دخترش نمایشی می نویسد و در حضور پدر اجرا می کند که در محتوای آن موقعیت هنرمندان را که پدرش هم یکی از آنان است تجزیه وتحلیل می کند.

 یکی از منتقدین آلمانی راینولد تیل در باره نقش کارین و داوید در این فیلم اینگونه نظر می دهد:

با نقش داوید در این فیلم، نقش اساسی هنرمند مطرح می شود، با وجود آنکه ظاهرا چنین  به نظر می رسد که کارین در محور تمام مسایل مورد بحث قرار گرفته، باید گفت که وی فقط نقش واسطه را دارد و در مقابل داوید، همه نقش آفرینان اهمیت خود را از دست می دهند.

در فیلم همچون در یک آینه مسایل دیگری هم مطرح است به خصوص هیجان ها و تمایلات دوران بلوغ در جوانان، مینوس هم جوانی است که تنها زنی را که مرتب در جلوی روی خود می بیند خواهرش کارین است که وقتی او را برهنه می بیند حس می کند در آرزوی تصاحب اوست، آنگاه که کارین او را به هنگام تماشای عکس های سکسی یک نشریه غافل گیر می کند حس غریبی در وی برانگیحته می شود و سرانجام در شرایطی  که امکان تماشای بدن نیمه برهنه کارین را دارد نسبت به او عشق می ورزد.

در جایی بین مینوس ( پسر) و داوید ( پدر) این دیالوگ رد و بدل می شود:

مینوس:

دلیلی بیاورید که وجود خدا را ثابت کند، تو نمی توانی اینکار را بکنی

داوید:

 چرا می توانم ولی تو باید به آنچه می گویم به دقت گوش فرا دهی نوشته اند خدا، عشق است:

برگمان خود در حاشیه  سناریوی این فیلم نوشته است:

«ما می توانیم یکدیگر را همچنان که در یک آینه می نگریم، تماشا کنیم، امابرای این منظور می بایستی رو در روی هم دیگر قرار بگیریم»

مهر هفتم از اینگمار برگمن

مهر هفتم

این اثر مشهور برگمان در سال 1965 ساخته می شود، سکانس هایی از این فیلم مهم بیشتر در یاد ها مانده است، رقص مرگ، بازی شطرنج در ساحل دریا، است.

 ماجرای آن برمی گردد به قرن شانزدهم، یک شوالیه و پیشخدمتش از جنگهای صلیبی برمی گردند، وقتی به کشورشان می رسند طاعون به همه جا سرایت کرده است. شوالیه در راه قصر با گروهی برخورد می کنند، یک جادوگر،ِ یک هیزم شکن، یک بازیگر و یک زن جوان که باید همه با هم از جنگل عبور کنند، راهی که انتهای آن مرگ در انتظار جمعشان نشسته است.

بخشی از مکالمه شوالیه و مرد سیاه پوش  که سمبل و نشانه مرگ است را بازگو می کنیم.

 شوالیه: تو کیستی؟

مرد سیاه پوش: من مرگ هستم

ش: آیا برای من آمده ای؟

مرد....من زمانی است در کنار تو راه آمده ام

ش: این را میدانم

مرد..: آیا آماده هستی

ش: جسمم لرزان است اما خودم ترسان نیستم

شوالیه جرکت می کند، بدنش میلزرد، مرد سیاه پوش ردایش را باز میکند تا آنرا روی شانه های شوالیه بنهد

ش: یک لجطه صبر کن.

مرد...: این چیزی است که همه مردم میگویند، من به کسی مجال نمی دهم.

 ش: تو شطرج بلدی، اینطور نیست؟

مرد... اینرا از کجا می دانستی

ش: در نقاشی ها دیده ام و در آواز ها شنیده ام

مرد..: بله به راستی من یک شطرنج باز ماهرم

 ش: ولی نمی توانی از من بهتر بازی کنی

مرد...: تو چرامیخواهی با من شطزنج بازی کنی

ش: دلایلی برای این منظور دارم

مرد...: بله این حق توست

 ش: شرط بازی ایتست که تا زمانی که من در مقابل تو مقاومت می کنم زنده بمانم، اگر برنده یشوم تو مرا رها خواهی کرد. آیا قبول داری؟

شوالیه  مشت خود را باز می کند، مهره در مشت او یک پیاده سیاه است.

ش: مهره های سیاه مال توست

مردسیاه پوش: بسیار مناسب است، اینطور نیست؟

برگمان خود در جملاتی کوتاه وفشرده محتوای فیلم مهر هفتم را چنین توصیف می کند :

 «وقتی بچه بودم گاهی به همراه پدرم به کلیساهای کوچک روستاهای اطراف استکهلم می رفتم. وقتی مومنین مشغول دعا خواندن بودند، نقاشی های روی دیوار ها را تماشا می کردم آرزو داشتم من هم از آن نقاشی ها بکشم به این ترتیب بود که به فیلمسازی روی آوردم. شخصیت های فیلمهای من زنده هستند، می خندند، میگریند، وجشت می کنند، از طاعون می ترسند.

اضطراب بشر همیشه یکسان بوده. تنها کلمات تغیر یافته اند. وحشت از پایان دنیا به صورت وحشت از جنگ اتمی در می آید»

در پنجاهمین دوره جشنواره کن به او جایزه نخل، نخل ها تعلق گرفت، که خودش برای دریافت این جایزه در جشن کن حضور نیافت بلکه از جانب خود نماینده ای به کن فرستاد آیا بی اعتبار شدن این جشنواره انگیزه این غیبت بود و یا ناتوانی جسمی اش برای این سفر؟ در سال 1981 او فانی و الکساندر را ساخت که این اثر نیز به ماجراهای دوران کودکی اش برمی گشت و4 اسکار برای این فیلم به او تعلق گرفت اما کارهای او را باید ورای امتیاز های جشنواره ها که آلوده به مقاصد و زد و بندهای سیاسی  شده اند قضاوت کرد. برگمان و آنتونیونی نه به لطف و تشویق مدیران جشنواره ها کشف شدند نه بدون این جشنواره ها موقعیت آنان لطمه ای می دید بلکه این فستیوال ها بودند که برای کسب وجهه نیاز به حضوز این بزرگان داشتند.

 سارا باند فیلمی از اینگمار برگمن

برگمان را مقامات دولت به شدت آزردند. برای او پرونده تخلف مالیاتی تراشیدند و توقیفش کردند(1977) شبی در اواخر مارس برگمان در پشت صحنه تئاتر سلطنتی استکهلم مشغول تمرین خانه عروسک اثر ایبسن بود، مامورین اداره مالیات وارد صحنه تمرین شدند و وی را جلوی چشمان بازیگران دستگیر کردند و همزمان به منزل او هجوم یردند و اسناد و مدارک او را برای یافتن مدرک جرم بهم ریختند. این مامورین حکم دادگاه نیز همراه نداشتند، این اتفاق چنان بر اعصاب برگمان اثر گذاشت که کارش به بیمارستان روانی کشید، برگمان که به حزب سوسیال دمکرات سوئد رای داده بود از این حزب نیز اعتمادش سلب شد. او بعد از ترک سوئد به پاریس، رم، لوس آنجلس و مونیخ می رود و سر انجام در مونیخ اقامت می کند، هرچند بعد از تبرئه در دادگاه، دولت از وی رسما عدر خواهی می کند اما برگمان دل آزرده 8 سال در آلمان میماند. آیا مردم سوئد از این رفتار دولت خود شرمنده نیستند؟

 

 

 

 

 

یک روز بعد از اعلام در گذشت برگمان، خبر خامو شی میکل آنجلو آنتونیونی دیگر خبرهای هنری و سینمایی را تحت الشعاع قرار داد. آنتونیونی در 1912 در شهر فرارا به دنیا آمد و رشته تحصیلی اش اقتصاد بود که آنرا در دانشگاه بولونیا به اتمام رسانید.

آنتونیونی 

برای آغاز بحثمان در باره کارهای آنتونیونی نیاز است شرایط و موقعیتی که این فیلمساز کارش را آغاز کرد را کمی باز کنیم. او هم دوره فیلمسازان و فیلمنامه نویسان سینمای نئورآلیسم بود(کارلولیتزانی، آلبرتولاتوادا، ویتوریو دسیکا، روبرتوروسللینی، جوزپه دسانتیس، چژاره زاواتینی ). ژرژ سادول تاریح نویس برجسته سینما درباره آن دوران می گوید:

«نئورئالیسم ایتالیا، فرزند کسی نبوذ بلکه در حرکت رو به رشد تاریخ توسط ملت و مردم در طی مبارزات اجتماعی آفریده شد»

 مشخص است که ظهور سینمای نئورآلیست ناگهانی نبود بلکه زمینه های آن در دوران فاشیست فراهم آمده بود و به محض سقوط فاشیست ها این سینما توانست راه خود را هموار کند، اما به تدریج این سینما، به خواست دولت های بعد از موسولینی آزادی های اولیه اش را از دست می داد، در تابستان1955 نظر و خط مشی دولت ایتالیا توسط یک وزیر کابینه به نام پونتی اعلام می شود:

«زمان آن رسیده است که خلق وخوی اغلب رام نشدنی لاتینی خود را مهار کنیم و بدست خود محدودیت های دقیقی برای فیلمهایی که بیشتر مخربند تا مفید فراهم کنیم. فیلم برای فقرا، فرار است، استراحت است، فراموشی است»

 علیه این بحشنامه فیلمسازان سینمای نئورالیست به شدت موضع گرفتند. بخشی از بیانه آنها را میخوانیم:

«سینمای نوی ایتالیا ده ساله است. این سینما بر ویرانه های فاشیسم با فقر شدید امکانات بنیان نهاده شد. پس از نخستین پیروزی های بزرگ این سینما، از جانب نیروی هایی که از نظر تئوریک خواستار یک تشکیلات اجتماعی ارتجاعی هستند و از نظر اقتصادی طرفدار انحصارات آمریکایی به شمار می آیند حملات خشونت باری علیه آن آغاز شد. ما امضاء کنندگان این بیانیه که در کانون رمی سینما گرد آمده ایم حکومت ایتالیا را متهم می کنیم به اینکه از طریق مقامات رسمی و بانکهایش مانع عرضه درون مایه هایی شده است که واقعیت های اجتماعی عرضه آنها رادر طول دوران رشد نئورآلیسم ایجاب می کرده است»

 این اعلامیه را جمعی از فیلمسازان و فیلمنامه نویسان تکنسین های سینمای ایتالیا امضا کردند . آنتونیونی و فدریکو فلینی که کارهایشان در حیطه نئورئالیست ها دسته بندی نمی شد هم از امضا کنندگان بیانیه بودند. آنتونیونی فیلمسازی بود که با گرایش های مارکسیستی شناسانده شده بود و فللینی هم یک فیلمساز کاتولیک بود.

آنتونیونیآنتونیونی کارش را در سینما با فیلمهای مستند آغاز کرد سینما را با دستیاری کارگردانان بزرگ سینما آموخت، اما کارهایش  متفاوت و برکنار از تاثیر دیگر فیلمسازان بود. در زمینه تکنیک بسیاری از قرار داد های رایج را کنار گذاشت و در این اندیشه بود که چه روشی به هنگام فیلمبرداری و به هنگام مونتاز به کار گیرد که در القاء حسش و ایجاد رابطه با تماشاگر موثرتر باشد، بی آنکه از شکستن رسم و قواعد تکنیکی متداول وحشتی داشته باشد. او در گفتگویی در باره استیل کارش می گوید:

 «با در دست داشتن مشتی ماتریال  دست به ایجاد نوعی مونتاژ آزاد زده ام، نوعی آزادی شاعرانه برای پیدایش یک سلسله ارزشهای بیانی، نه به صورت شروع و پایان معمولی بلکه با پلانهایی جدا و دور از یک دیگر، پلانهایی که هیچکدام ارتباط داستانی و تداومی با یکدیگر ندارند، اگر من از این تکنیک پلانهای بسیار طولانی و تراولینک ها پانورامیک ها به دنبال هم و بی وقفه در جستجوی پرسوناز استفاده کردم،در آن زمان شاید کار و جهشی فطری انجام داده ام اما  امروز که به آن می اندیشم به خوبی در می یابم که چرا و به جه دلیل در آن جهت گام بر می داشتم ؟ چون نباید پرسوناژها را به مجرد اینکه تشریح درامی پایان می پذیرفت، رها کرد»

اشاره های کوتاه به محتوای برخی از کارهای وی نیز خواهیم داشت.

فریاد قصه کارگر زحمت کشی به نام آلدو است که در دهکده ای متروک زندگی می کند و هیچ نوع ارتباط معنوی بین خودش و دیگران احساس نمی کند و از فرط تنهایی دست به خودکشی می زند.

به نظر می رسد که آلدو با شخصیت های دیگر فیلمهای گذشته آنتونیونی تفاوت دارد او خود را با زندگی بد وقف نمی دهد بلکه تا پایان به خوشبختی  ویران شده اش وفادار می ماند و از انطباق خویش با محیط سر باز می زند. در فیلم ماجرا (در ایران به عنوات حادثه به اکران آمد) وی تمامی زوایای محیط بورژوازی متمول را در نقاط ضعف پنهانی اش و موانعی که در پیش رو دارد روشن می کند، قهرمان ماجرا  نه تنها بی تصمیم است بلکه از احساسی ثابت بر خوردار نیست.  

یک زن جوان و ثروتمند اهل رم با اتفاق دوست مرد آرشیتکتش، عازم یک مسافرت تفریحی روی دریا می شوند. آنها در یک جزیره پیاده می شوند اندکی بعد زن جوان نا پدید می شود. آرشیتکت با یکی از دوستان زن گمشده همه جا را دنبال او می گردند، سر انجام آن دو، گمشده را فراموش می کنند و عشق دیگری بین آنان آغاز می شود.

آنتونیونی زنان نقش آفرین مقابل مرد را به صورت آدم هایی مسلط و فاقد خیال پردازی، توصیف می کند.

 وقتی به ماجرا به صورت  مجموعه آثار آنتونیونی نگاه می کنیم، آنچه کاملا مشخص است شکست کلی مرد در رویارویی با جامعه متمدن امروزی و وظایفی است که به عهده وی گذاشته شده است.ماجرا نخستین فیلم آتتونیونی ار سری تری لوژی ماندگار اوست.

نظر آنتونیونی در باره این اثرخود می تواند در شناخت این فیلم مهم که ابتدا باسردی با آن روبرو شدند حتا در جشنواره کن هو شد، بما کمک کند.آنتونیونی در باره این فِیلم خود چنین نظر می دهد:

«بی ثباتی رفتار انسانها، اخلاق، سیاست و طبیعت دنیای امروز که در آن مرزی بین واقعیت و تخیل وجود ندارد، هسته اصلی فیلم من است. درام زندگی ما عدم تفاهم است و این احساس بر شخصیت های فیلم حاکم است. من ترجیح دادم آنها را از طبقه مرفه انتخاب کنم. آنها زنان و مردانی هستند که سعی می کنند زندگی عادی داشته باشند، ولی دائما با مشکلاتی روبرو هستند که نمی توانند سرانجام از بروز حادثه جلوگیری کنند. فیلم من همانقدر که خوشبین است بدبین هم هست، قصد من این بود که سیسیل را بدون جنبه های فولکلوریکش نشان دهم، همانطور که هست»

در فیلم شب،1961  آنچه حاکمیت دارد بی رابطه بودن کامل است و این خصوصیت تبلور خود را در زبان سینمایی کارگردان باز یافته است.

 در معرض خطر بودن مناسبات انسانی در جامعه پیشرفته وپر رقابت امروزی که در همه آثار آنتونیونی حسش می کنیم در فیلم شب با دقت بسیار منعکس شده است.  این فیلم قصه جوانی به نام جووانی و همسرش لیدیا را بازگو میکند که هر کدام در خلاء های بی تفاوتی غرق می شوند وسر انجام هم از هم جدا می شوند.

نمایش فیلم شب در ایران و در انجمن ایران و ایتالیا  منجر به بحث های متوالی در محیط روشنفکری ایران شد، یکی از مهم ترین نقد هایی که براین اثر درخشان نوشته شد در ماهنامه نگین بود و کامران شیردل مستند ساز خوب ایرانی که در ایتالیا سینما آموخته بود با عنوان  شب و افسانه خوابگرد ها تحلیلی جامع از این فیلم ارائه داد به بخشی از نقد او توجهتان می دهم .

«شب را گذشته از قسمت دوم تریلوژی آنتونیونی باید ادامه یی، ایده آل دانست، به دنبال فیلم حادثه (ماجرا) یا صحیح تر آنکه بگوییم دومین نیمه ایده آلی است که بر حادثه نوشته شده است. شک نیست که انسانهایا پرسوناژ ها از فیلم حادثه تا شب تفاوت کرده اند، اما این تفاوت ها تنها به ظاهرند و اگر آدمها رنگی دگر و اسمی دیگر بر خود نهاده اند، ریشه و اصل وجود آنها در واقع یکیست و درونشان دست نخورده و بی تفاوت برجای مانده است. این صورتکهای شب به حقیقت همانها/ کلاودیا/ و/ ساندو/ی حادثه هستند که اکنون جوانی/ ولیدیا گشته اند تنها با دو تفاوت محسوس، یکی آنکه این بار بر اثر یک تحول و پیشرفت ساختمانی و زمانی داستان عشق محالشان تن به ازدواج داده و موجودتشان بزیر یک سقف گرائیده است. دیگر اینکه در اینجا ماجرای عشقشان به عوض اینکه بر سنگلاخها و صخره های آفتاب زده و آتش گرفته ی جزایر سیسیل سایه بیفکند نقش خمود و سیه خود را بر پیکر شهری عظیم (میلان) از بتون، شیشه وآلومینیوم میکشاند سخت بی تفاوت است اما به ظاهردر خشان وزیبا، شهری که آسمان خراش ها یش سر به فلک کشیده اند و مردمش مانند مردم تمام اینگونه شهرها در پی نوعی زندگی اند که بیشتر داد و ستدی است دیوانه وار، همچون عروسکانی از سقف آویخته به دنبال سایه های خود  و دیگران می دوند».

 پایان فیلم شب آغاز کار مهم دیگر آنتونیونی کسوف است

 

ویتوریا از همسرش ریکاردو جدا می شود در جستجوی موجودی است که بتواند با او با تفاهم زندگی کند. قدم به بازار بورس می گذارد جایی که مادرش مشغول سفته بازی است. در بازار بورس با سهمام داران برخورد می کند، نسبت به آنها و رفتارشان احساس بیگانکی می کند فقط نظاره گر رفتار آنان است، یکی از بورس بازان با نوسان بازار بورس و تنزل قیمت های سهام ورشکست می شود و میلیارد ها ثروتش را از دست می دهد و از مکان بورس بازان بیرون می آید، ویتوریا این شخص را تعقیب می کند. مرد ورشکسته در کافه ای می نشیند بعد از خوردن یک قرص چیزی روی تکه ای کاغذ می نویسد و میرود، ویتوریا کاغذ را بر می دارد و میخواند چیزی جز خطوط نامفهوم روی کاغذ نوشته نشده است. ویتوریا به جستجوی خود ادامه می دهد..

صحرای سرخ در باره فشار های روحی و معنوی ای است که یک شهر صنعتی و متمدن امروز بر اعصاب وروح انسان دارد، جولیانا قهرمان زن فیلم بر اثر همین فشار ها دچار بیماری روانی می شود.

در اگراندیسمان ماجرای عکاس جوانی به نام توماس بازگو می شود، او کارش یعنی عکاسی برایش مطرح ترین مسئله زندگی اش است. هنرمندی است در جستجوی واقعیت، اما اسیر دنیای ضد واقعیت، دنیایی توهم زا که میخواهد راه را بر جستجوگران ببندد، حتا مسایل جنسی نیز برای او بیش از یک بازی معنا پیدا نمی کند. او ناگهان در مسیر کشف یک جنایت قرار میگیرد. وقتی وقوع جنایت برایش مسلم شد همه چیز از بین میرود، عکس ها و سند جنایت (او در حین ظهور فیلم در تاریکحانه به عکس یک جسد برخورد می کند به فکر یافتن هویت صاحب عکس می افتد) آیا دنیای واقعی دنیای جنایت است ؟ دنیای اشکال فاقد معنا و مفهوم واقعی تر است یا دنیای سیگار ماری جوآنا؟ این جواب را آنتونیونی به تماشاگر واگذار کرده است، در اثر بعدی آنتونیونی قله زابریسکی با انسانهایی طرف هستیم که به پیرامون خود نیز توجه می کنند. از آنتونیونی وقتی سئوال می شود تم اصلی آثار شماچیست می گوید:

«سخن از تنهایی وانزواست» اما او یک ایده آلیست نیست و می گوید من خواستار وابستگی معنوی بین کاراکتر ها ومحیط هستم.

در زابریسکی پوینت 1960 عده ای از جوانان علیه عوامل سرمایه داری سر به طغیان می گذارند پلیس امریکا برخی از معترضین را سرکوب و برخی دیگر را راهی زندان می کند یکی از جوانان موفق به فرار از دست پلیس می شود او که خلبانی میداند هواپیمایی را بدست می آورد و به پرواز در می آورد در بین راه برای سوخت گیری در بیابانهای کالیفرنیا به زمین می نشیند، گروهی از سرمایه داران امریکایی برای سرمایه گذاری در بیابانها وبه منظور تحقیق ،منشی خودشان داریا را به این منطقه فرستاده اند این دو در قله با هم آشنا می شوند و مدتی با هم به سر می بر ند و بعد از هم جدا می شوند، مارک به فرودگاه برمی گردد و به دست پلیس به قتل می رسد و داریا هم به استراحتگاه سرمایه داران برمی گردد اما اینبار نسبت به آنها احساس تنفر می کند از محل تفریحگاه آنها دور می شود و در جهت مخالف به راه می افتد. صحنه ای از غروب آفتاب پایان فیلم است.

آنتونیونی سالها قبل بر اثر عارضه سکته قدرت تکلمش را هم از دست داد اما با دوربین وداع نکرد و در همان شرایط در سال 1995 فیلم آن سوی ابرها را ساخت که ویم وندرس فیلمساز مشهور امروز آلمان همراهش بود. روز 30 یولی 2007 در سن 93 سالگی در شهر رم، قلب این سینماگر آوانگارد، این انسان والا، قصه گوی رنج ها، درد ها وتنهایی های بشر امروزی از حرکت ایستاد.

 

حرفه خبرنگار فیلمی از اینگمار برگمن*منابع

 ماهنامه نگین، شماره های 75 و سال دوم شماره اول/ ماهنامه سینمای آزاد ویژه نامه نمایش کارهای برگمان در کلوب سینمای آزاد/ تاریخ سینمای هنری/ جزوه ویژه کارهای برگمان در جشن هنر شیرار...

فیلموگرافی بر گمان تا سال 80 (فرهنگ سینمایی به زبان فارسی تالیف بیژن خرسند)

بحران1945/باران برعشق ما می بارد 1946، کشتی بسوی هند، موسقی در ظلمات،/شهر بندری، زندان، تشنگی بسوی سعادت، بازی های تابستان، چنین اتفاقی اینجا نمی افتد، انتظار زنان، تابستان با مونیکا، شب غریبه ها، یک درس عشق، رویای زنان، لبخندهای یک شب تابستان، مهر هفتم، توت فرنگی های وحشی، در آستانه ی زندگی، چهره، چشمه باکره، چشم شیطان، همچون در یک اینه، نور زمستان، سکوت، همه ی زنهایش، پرسونا، ساعت گرگ ومیش، شرم، مراسم، یک هوس، تماس (در ایران رابطه)، فریاد ها ونجوا ها، صحنه های زندگی زناشویی، نی سحر آمیز، روبه رو، تخم مار، سونات پائیز، جزیره ام فارو، درباره ی عروسک های خیمه شب بازی .

فیلموگرافی آنتونیونی تا سال 1980

فیلم های کوتاه از 1943 تا 47 .

نظافت شهر، فریب عشق، حرافات، خط آهن فلوریا، هفت چوبدستی، یک دست لباس، خانه غولها، آدمها در افزایش،

 فیلمهای بلند.

خاطرات یک عشق/1950/ شکست خوردگان/ خانم بدون کاملیا/ عشق در شهر/ رفیقه ها/ فریاد، ماجرا،( حادثه)، شب/ کسوف/ صحرای سرخ/ سه چهره/ آگراندیسمان/ قله ی زابریسکی/ چین/ حرفه، خبرنگار/عقابی بادوسر.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 14:28  توسط فرشته جوادی  |